|
خط خطی های من
وبلاگ یه جوجه مهندس از دانشگاه آزاد مشهد(iaum)
| ||
|
این روزها زیادی ساکت شده ام
نمیدانم چرا حرفها به جای گلو ، از چشمهایم بیرون می آیند [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:45 ] [ آبی آسمونی ]
تنها جایی که حجاب داشت سر نماز بود
انگار تنها کسی که با او نامحرم بود خدا بود!!! [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 10:27 ] [ آبی آسمونی ]
جای شما خالی توی دانشگاهمان جشنواره تاتر دانشجویی بود موقع اجرای یکی از نمایش ها متوجه حضور دانشجوی خانمی در آمفی تاتر شدم که نابینا بود خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم فهمیدم هنربین اگر باشی با گوش هم میتوانی ببینی. [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:28 ] [ آبی آسمونی ]
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 12:35 ] [ آبی آسمونی ]
برای ساخت یه نشریه الکترونیک به همکاری شما دوستان خوبم نیاز دارم.
از همه ی شما که اهل قلم هستید دعوت میکنم به جمع ما بپیوندید تا به کمک هم بهترین نشریه الکترونیک کشور را ارایه کنیم . این نشریه که ادبی ، فرهنگی و هنری میباشد با مجوز رسمی از دانشگاه آزاد اسلامی مشهد بوده و نشریه ای مستقل و دانشجویی است لذا از همه ی شمایی که دستی در نوشتن دارید اعم از شاعر ـ نویسنده و یا علاقه مندان به اخبار و رویدادهای فرهنگی هنری ،نقد و بررسی آثار سینمایی و ...... در خواست دارم مشخصات،توانمندیها و آدرس وبلاگ خود را به صورت نظر خصوصی برایم بگذارید تا از طریق سایتتان با شما ارتباط برقرار کنم در ضمن دوستانی که وبلاگ ندارند میتوانند شماره تماس خود را بگذارند. یکی از مهمترین نیازهای ما یک صفحه آرای مجرب است اگر خودتان صفحه آرایید یا صفحه آرایی را میشناسید حتما به من معرفی کنید. [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 20:55 ] [ آبی آسمونی ]
کلمه هایی که تو را به یاد من می آورند ...
از قوم مغول اند !!!
می آیند... آتش میزنند... می سوزانند .... و می روند..... [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 15:11 ] [ آبی آسمونی ]
بند نمی آید دوست داشتنت گویی شاهرگ احساسم را بریده اند [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 15:0 ] [ آبی آسمونی ]
نرسیده به بعضی خاطره ها باید بنویسند : خطر ریزش اشک!!! [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 19:38 ] [ آبی آسمونی ]
به دختر عمه ام میگم تو مهد کودک چی یاد گرفتین؟ میگه حدیث!
میگم یکیشو بگو ببینم. میگه: النکاح سنتی [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 19:7 ] [ آبی آسمونی ]
مدتهاست مجازی میخندیم
مجازی شادیم مجازی عاشق میشیم مجازی همدیگرو دلداری میدیم اما واقعی تنهاییم واقعی درد میکشیم واقعی از عشقهای مجازی لطمه میبینیم. [ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 12:40 ] [ آبی آسمونی ]
دعای باران چرا؟
دعای عشق بخوان! این روزها دلها تشنه ترند تا زمین.خدایاکمی عشق ببار
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 10:8 ] [ آبی آسمونی ]
یه پست باحال با حضور تمام عزیزانی که لطف میکنن به بلاگ من سر میزنن
تا حالا بدترین سوتی که دادین چی بوده؟؟؟ [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 17:46 ] [ آبی آسمونی ]
باران باشد تو باشی یک خیابان بی انتها باشد به دنیا میگویم : خداحافظ [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:15 ] [ آبی آسمونی ]
راننده تاکسی اسکناسو گرفت و پرسید: یک نفری؟ مکثی کردم و گفتم: خیلی وقته [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:10 ] [ آبی آسمونی ]
بگذار لبهایت برای بوسیدن باشد تو و چشمانت به اندازه کافی حرف برای گفتن دارید ..... [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:4 ] [ آبی آسمونی ]
سلام به همه دوستان گلم
امروز یه سوال دارم که دوس دارم همه جواب بدید اگه خدا یه پاک کن بهتون میداد و اجازه میداد فقط یه چیزو از زندگیتون اک کنین اون یه چیز چی بود؟؟؟ اون یه چیز میتونه هر چیزی باشه یه روز یه اتفاق یا هرچیز دیگری منتظر جواباتون هستم هرکی نظر نده باهاش قهر قهر میشم تا روز قیامت [ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 17:40 ] [ آبی آسمونی ]
"آدمها مثل ِ کتابها هستند"
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک، بعضی آدمها ترجمه شده اند، بعضی از آدمها تجدیدِ چاپ میشوند، و بعضی از آدمها توقیف و بعضی از آدمها فتوکپی ِ آدمهای ِ دیگر اند. بعضی از آدمها صفحاتِ رنگی دارند، بعضی از آدمها تیتر دارند، فهرست دارند، و روی پیشانی ِ بعضی از آدمها نوشته اند: حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است. بعضی از آدمها قیمتِ روی ِ جلد دارند، و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند. بعضی از آدمها را باید جلد گرفت، بعضی از آدمها را میشود توی ِ جیب گذاشت! بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته میشوند. بعضی از آدمها خط خوردگی دارند، بعضی از آدمها غلطِ چاپی دارند. بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آنها را بفهمیم. و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت. کتابها مثل ِ آدمها هستند. بعضی از کتابها برای ِ ما قصه میگویند تا بخوابیم. و بعضی قصه میگویند تا بیدار شویم، بعضی از کتابها تنبل هستند. بعضی از کتابها دزدی میکنند! بعضی از کتابها به پدر-و-مادر ِ خود احترام میگذارند. و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمیبرند. بعضی از کتابها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند. بعضی از کتابها هرچه دارند به دیگران میبخشند. و بعضی از کتابها فقیر اند و بعضی گدایی میکنند. بعضی از کتابها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
بعضی از کتابها بیمار اند، بعضی از کتابها تب دارند و هذیان میگویند. بعضی از کتابها، کودکانه و لوس حرف میزنند. و بعضی از کتابها فقط غر میزنند و نصیحت میکنند. بعضی از کتابها پیش از تولد میمیرند. و بعضی تا ابد زنده هستند "زنده یاد قیصر امین پور" [ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 17:28 ] [ آبی آسمونی ]
در این دنیا ساده اگر باشی مثل من
هیچ وقت گرسنه نمی مانی چون حد اقل روزی چند بار گول میخوری!!!!!! [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 18:54 ] [ آبی آسمونی ]
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روزبرای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری ؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست ومن روی آن در نوشتم ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم شاعر: عرفان نظر آهاری
[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 10:59 ] [ آبی آسمونی ]
سلام دوستان گلم توی روز و شبای عزیزی قرار داریم
خیلی در مورد این شب و روزا و فضیلتش شنیدین نمی خوام سرتونو درد بیارم فقط اومدم بگم من پارسال یه حاجت خیلی خیلی بزرگ داشتم که توی همین شب از خدا گرفتم توی دعاهاتون منو از یاد نبرین اگر یادتان ماند و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید [ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 11:15 ] [ آبی آسمونی ]
سلام به همه ی دوستان گلم امروز میخوام درباره ی موضوع دردآوری بنویسم حتما توی این چند روزه همتون درباره ی قحطی سومالی شنیدین یا توی اخبارو تلویزیون و .... دیدین مردمش توی چه وضع اسف بارین اگه هم ندیدین و نشنیدین کافیه همین الان توی اینترنت یه سرچ کنین تا تصاویری ببینین که دل هر انسان آزاده ای رو کباب میکنه.امروز فقط آپ کردم که بگم در چند هزار کیلومتری ما توی ماه رمضون مردمی مسلمون دارن از فرط گرسنگی و تشنگی می میرن و مایی که لب از خوردن و آشامیدن تا افطار میبندیم باید به فکر اوناییم باشیم که حتی بعد افطار هم چیزی برای خوردن ندارن.اونایی که افتخار میکنین مولاتون امام حسینه و وقتی میخواین آب بخورین هیچ وقت السلام علیک یا ابا عبدالله رو فراموش نمیکنین برادرا و خواهراتون دارن از تشنگی جون میدن.اصلا شاید خیلی از دوستان مسلمون نباشن بحث مسلمونی به کنار.بحث سر جون انسانهاست چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت موضوع انسانیته.به خدا اونام انسانن روح دارن عاطفه دارن حس دارن درد و گرسنگی و تشنگی رو میفهمن به خدا مثل ما هستن موجود فضایی نیستن و از سیاره دیگه ای هم نیومدن اهل همین زمین خودمونن.نمیدونم چرا یه دفعه یاد این شعر معروف استاد سخن فردوسی افتادم که میگفت :بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آوردروزگار دگرعضو ها را نماند قرار هر کس هر اندازه که میتونه به اندازه وسعش باید کمک کنه اونی که پولداره بیشتر اونیم که نداره مثل من کمتر حتی اگه به اندازه پول یه آب معدنی باشه اصلا حتی اگه یه ریال باشه اونا همون یک ریالم نیاز دارن قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. هلال احمر شماره حساب داده توی شهرم ایستگاه جمع آوری کمک زده یادتون باشه حتما یه سر بزنین مطمین باشین پیش خدا گم نمیشه. یادمه یه شاعری میگفت :تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز [ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 18:40 ] [ آبی آسمونی ]
خدایا خوش به حال تو که به شیطان گفتی: قهر قهر تا روز قیامت
(ستون آزاد)
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 12:1 ] [ آبی آسمونی ]
خدایا میدانم تنها کسی که هیچگاه مرا تنها نمیگذارد تو هستی نه همراه اول!!!
(ستون آزاد)
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 9:36 ] [ آبی آسمونی ]
با سلام خدمت تمامی دوستان گلم
فرا رسیدن ماه میهمانی خدا رو خدمت شما تبریک عرض میکنم در این ماه مارو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید میان سجده ی سبز سحر گاهان اگر از خاطرت رد شد خیال من دعایم کن.دعایم کن که من محتاج محتاجم [ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 9:41 ] [ آبی آسمونی ]
آسمان گرفته بود
باران می بارید کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست میشه [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 17:43 ] [ آبی آسمونی ]
یا رب نگویمت که تو دست مرا بگیر
عمریست گرفته ای مبادا رها کنی [ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 17:57 ] [ آبی آسمونی ]
خدایا مرا ببخش بخاطر همه درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود !!
[ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 19:34 ] [ آبی آسمونی ]
خواستگاریهای من
چند وقتی بود که میخواستم بگم ولی راستش نه اینکه خجالتی بودم روم نمیشد بگم تا اینکه یه روز مثل مرد دل به دریا زدم و گفتم مامان میخواستم یه چیزی بهت بگم هنوز بقیه حرف از دهنم بیرون نیومده بود که مامانی حرفمو قطع کرد و گفت چیه پول تو جیبی میخوای؟گفتم نه. سوییچ ماشین .... گفتم نه.میخوای بگی بازم شب دیر میای خونه؟ نه.خب پس چیه چی میخوای؟منم از دهنم پرید بیرون گفتم زن. مامانی یه خورده اولش جا خورد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت چشمم روشن هنوز دهنت بوی شیر میده هوس زن گرفتن کردی برو دیگه نشنوم از این حرفا زدی ها. منم که دیدم اینجوری نمیشه به قول بروبچ تریپ برداشتم و انواع ادا و اطوار از اعتصاب غذا وغیره رو درآوردم تا بالاخره بعد چند روز مامانم رضایت داد که برام یه کارایی بکنه ولی گفت همین جوری که نمیشه تو اول باید بگی چه جور زنی میخوای؟ منم نه اینکه خجالتی بودم سعی کردم همه ی حق مطلبو توی یه جمله ادا کنم واسه همین گفتم: مثل هلو میخوام رسیده باشه آفتاب و مهتابم ندیده باشه مامانی گفت از کی تاحالا از این حرفا یاد گرفتی؟ میخواستم بگم از وقتی پام به دانشگاه باز شده باز دیدم دیگه دارم پررو میشم ترجیح دادم سکوت کنم.خلاصه چند روزی گذشت ومامانی لیستی از کاندیداهارو به ترتیب اولویت نوشت و خواستگاری رفتن ما شروع شد.اولین جایی که رفتیم ملاک ازدواج زیاد رعایت نشده بود الحق و الانصاف هلوی رسیده ای بود یعنی ببخشید منظورم اینه که دختر سنگین و موقر و متینی بود مهتابم نمیدونم دیده بود یا نه ولی ظاهرا آفتاب زیاد دیده بود چون خیلی سیاه بود. باباشم نه برداشت نه گذاشت راست رفت سر اصل مطلب گفت: کار، خونه ، ماشین. گفتم چیه با اینا جمله بسازم؟ گفت نه عزیزم اینارو داری دیگه مگه نه؟منم گفتم نه ، نه گفتن همانو از خونه پرت شدن بیرون همان. دومین جایی که رفتیم یه خانواده مذهبی بودن باباشم آدم موجهی بود با نام خدا شروع کرد و گفت و گفتم و گفتن و گفتیم تا رسیدیم بحث مهریه که باباش گفت : 5 تا سکه به نیت 5 تن آل عبا،12 تا به نیت 12 امام،14 تا به نیت 14 معصوم، 114 تا به احترام 114 سوره قرآن و می خواست ادامه بده که بابام گفت میخوای از اول بگو 124000 به نیت 124000 پیامبر که به باباش برخورد و دوباره پرت شدم بیرون. حالا بماند که هرجا میرفتیم یه دسته گل و یه جعبه شیرینی میرفت توی پاچمون ببخشید یعنی ضرر میکردم.سومین جایی که رفتیم خانواده ای اقتصادی بودن بعد از اینکه همه حرفا زده شد و رسیدیم سر مهریه،سکه به تعداد سال تولد دخترش خواست. دیدم باباش بازاریه خواستم بگم یکم تخفیف بده مشتری شیم که بابام اعتراض کرد که چرا اینفدر زیاد که جواب شنیدیم اخه دخترما میره دانشگاه واسه رفت و آمدم از تاکسی استفاده میکنه از وقتی طرح سهمیه بندی سوخت و هدفمند کردن یارانه ها اجرا شده قیمت حاملهای انرژی رفته بالا.دیدیم هم داره پول کرایه تاکسی دخترشو با ما حساب میکنه هم داره بحثو سیاسی میکنه ترسیدیم واسمون گرون تموم شه خودمون دوپا داشتیم دو پای دیگه هم قرض گرفتیم فرار کردیم اما چهارمین جایی که رفتیم اصلا قابل وصف نیست چه خونه ای،چه خونواده ای،چه هلویی ببخشید یعنی چه دختری. اصلا با ما یکی به دو نکردن و سر همه چی به توافق رسیدیم و منم خوشحال بودم و داشتم توی دلم قند آب میکردم که ناگهان با صدای مامانی که میگفت بیدارشو دیگه چقدر میخوابی دانشگاهت داره دیر میشه از خواب پریدم.
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 11:27 ] [ آبی آسمونی ]
سلام دوستان عزیزم
داستانی که امروز آوردم جدیدترین داستانیه که نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد در ضمن اسمم براش انتخاب نکردم میتونین اسم پیشنهاد بدید باران تندی می آمد که اتوبوس ایستگاه رسید و آنها پیاده شدند . چتر مشکی را به روی آسمان گشودند وآرام در باران شروع به قدم زدن کردند. + من شنیدم که میگن دو دسته هستن که وقتی بارون میاد توی خیابون راه میرن. * جالبه کیا؟ + شاعرا و دیوونه ها. به نظرت حالا ما جزو کدوم دسته ایم؟ * تو رو نمیدونم ولی درباره خودم جزو دیوونه ها که نیستم ولی یه خورده طبع شاعرانه صدایش قطع شد درجا خشکشان زد منظره ای را دیده بودند که باورش آسان نبود. + دارم خواب میبینم؟ اون مرتیکه کیه؟ چطور تونست به من خیانت کنه؟ * میتونی دوستش نداشته باشی؟ + از مردن سختتره؟ * مگه تا حالا مردی؟ + آره چندین بار. * چرا؟ + می خواستم دوستش نداشته باشم. گریه اش گرفت قدمهایش را تند کرد و بی خداحافظی رفت. * کجا میری؟ وایسا منم بیام بدون چتر سرما میخوری می چای. لحظه ای مکث کرد برگشت و گفت: + از الان میتونی منو جزو دسته دوم حساب کنی.
[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:56 ] [ آبی آسمونی ]
من ندانم که کیم........
من فقط میدانم.......... که تویی شاه بیت غزل زندگیم......... شاعر:حمید مصدق [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:1 ] [ آبی آسمونی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||